رضا قلى خان ( هدايت )

34

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

جوان از قرآن به وزن مويان چنان كه ناصر خسرو علوى مكرر كفته معينم قران است و دين محمّد طوسوار كه نحو حركتى است از طاوس‌وار كرفته و مخفّف كرده‌اند و بر متتبّع لغت به اشاره اغلب لغات مفرس بىترجمه مكشوف و معلوم خواهد شد چنان كه مرقوم مىشود ترياك عورقير خرجين ؟ ؟ ؟ رانين سببل شكيل بسّد و سد نعلكى تريد كتيرا توت تود مسلمان كفت دُرِ سر قلم دويت سلح قلمه علوه كروه فلكه‌كرا و كرامند حاجتومند قلّت غضبان كلبتين معصفر ميرناشى مسيله بلور تنور مانون صابون زولبيا حنجير صلابه صليپا چليپا ماجرا دماغ يعنى حالت ماخوذ از دماغ بكسر يعنى مفرّق به قدر آنكه كلى بو كنم دماغ ندارم و چون سهلترين منفذ مغز بينى است فارسيان دماغ كويند و بينى خواهند دماغم ز ميخانه بوئى شنيد زادك ابلك ؟ ؟ ؟ حياط غليان بوريا ولى و ليكن و يك قباه و در متن با شواهد مىآيند كفتار در ضروريات شعر ضروره الشعر عند جملتها 1 مد 2 قصر 3 تخفيف و تشديد 4 قطع 5 وصل 6 تحريك 7 اسكان 8 منع صرف 9 صرف 10 تعديد آنچه در پارسى يافت شده از اين ده‌كانه شش بود 1 مد 2 قصر 3 تخفيف 4 تشديد 5 تحريك 6 اسكان و آنچه در پارسى آمده زياده و نقصان و قلب و بدل قلب و جمله و بعضى از اين امور باهم جمع شوند چون زياده و نقصان و قلب و بدل و از شواهد معلوم شود ان شاء اللّه منجيك كفته بسا طبيب كه مايه نداشت درد فزود * وزير بابد ملك هزار ساله چه سود وزير نو ستدى كو ز راى بيمعنى * بكوش ملك تو اندر فكند كرّى زود چو ملك كر ستود و نشنود نداى ملك * دو چيز خواهد دينار سرخ و تيغ كبود منشورى سمرقندى كفته چرا دهر شد زرّ بيمهركان * از ايرا كه چون كوره شد آسمان چرا معصفر بار شد تيره شب * از ايرا كه شد بارور زعفران فرورميد چو كنجشك زرد برك بهى * ز بهر آنكه بر او زد چو باشه برك چنار ببرق ماند روز آفتاب در پس ابر * بآفتاب درخشنده برق در شب تار منجيك خمارئى كه ز ديباى حمرى است قباش * كران كند سر ما را همى خمار هواش منال كويد چندين ز كژدم زلفم * چرا ننالم كاندر دل من است خراش كجاست آنكه پدرش آهن است و مادر سنك * عدوى عود و عبير و جزاى كفر و ضلال منصور منطقى بدان چنبرين زلف و بالاى سروين * ز چنبر كند سرو و از سرو چنبر شنيدم كه در خلد كژدم نباشد * چرا با رخ تست زلفت مجاور بباغبان نكرم كز يكى ضعبفك شاخ * بروز كارش سروى كند بلند قيام همى ز بهر كلى كاورد بشيفته رنج * ببار دارد او را دوازده مه تام نه بركندش ز جاى و نه بازكيرد آب * نه بكسلاند از شاخ و نه دهد دشنام سپيدى آمد و اندر رخ او فتادم چين * كنون سزاست كه من دور كردم از بت چين بروز دولت كين از زمانه جستم باز * كنون زمانه ز ما باز جست يكسره كين اسير آن شده‌ام كو اسير بود مرا * بدان زمانه چنان بد بدين زمانه چنين خرد اسير هوا كشته و دل آن دو چشم * روان مطيع لب و جان بچنك زلف رهين تو دور كشته و من دور مانده از خدمت * بزندكانى آرى چه حال بدتر از اين مؤيد نسفى قدوهء اقبال نور دين پيمبر * در صورت هست نور دين خدائى سيصد ئره سفيد چو ؟ ؟ ؟ * كاو را ز سياهى نبود هيچ نقط از كلهء خاص مانه از جاى غلط * چوپان بدهد بدست دارندهء خط محمّد غزنوى بياراست ديهيم كيخسروى را * بفرخنده آئين و نوشين روانى بقا كويدش هر زمان ربّ ارنى * فنا كويدش تا ابد لن ترانى مسعود كويد اشك راندم ز ديدكان چندان * كز دل سنك بردميد كيا كر بخواهد از اين‌همه غم و رنج * برهاند براسپرد زرّا رفتم از پيش اوى و پيش كرفتم * راهى سخت و سياه چون دل كافر تخم كشت اى عجب مكر سخنم * كه پراكنده بر زمين فكنم او برويد همّى و شاخ زند * من از او دانهء همىبچينم بوالفرج مكرد كرد آب كَرِد هستِيَش * كه دركشد بدم ترا چو اژدها ابو رجاء غزنوى كفته هست كوئى زمرّد و مرجان * خط سبز و لب شكر شكرش يا چو نوزاده طوطئى كه بود * مانده منقار در ميان پرش بس غريب است اين‌چنين طوطى * كه ز منقار بردمد شكرش سحر از شب برآمدى زين پيش * مىبرآيد كنون شب از سحرش ابو شعيب هروى كفته دوزخىكيشى بهشتىروى قد * آهوچشمى نافه زلفى لاله‌خد بينى او تارَكى ابريشمى * بر سر آن تار ابريشم عقد ابو طاهر خاتونى كفته مىبتازد ببخل مجد الدّين * چو بكاورس كرسنه قمرى كر همه قمّيان چنين باشند * قم رفيقا و بر همه قم رى ابو الفرج كفته نور چون نور آفتاب تير ولى * تير چون آفتاب باحور است مصباح الارواح اوحدى الدّين كفته چون پيش اجل بمرد درويش